اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

833

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

خويشتن به تقصير مقر آمدن باشد . و هرچند بنده به تقصير مقرتر به خداى عز و جلّ عارف‌تر ، از بهر آنكه صفت حدث جز عجز و تقصير نيست . و صفت قدم جز كمال و قدرت نيست . چون عاجز به قادر نگرد اندر خويشتن جز عجز چه بيند ؟ ! و چون ناقص به كامل نگرد اندر خويشتن جز نقصان چه بيند ؟ ! معنى اين سخن اين باشد كه ياد كرديم . و شايد كه مر اين را معنى ديگر باشد از اين نيكوتر ؛ و آن آنست كه مر حق را عز و جلّ نهايت نيست و مر صفات ورا غايت نيست . و از اين معنى خود را قيوم خواند . قيوم فيعول باشد از قيام ، اى قائم بذاته لا يزول دائم بصفاته لا يتغير . و چون صفت حق اين باشد كه بر ذات وى تبديل روا نه و بر صفات وى تغيير روا نه ؛ و مر ذات ورا نهايت نه و مر صفات ورا عجز و غايت نه ، خلق از اندر يافتن چيزى كه آن را نهايت نبينند عاجز باشند ؛ و چون نهايت نيابند به بدايت باز گردند و به عجز مقر آيند ، و بدين معنى فقها گفتند : كل ما لا نهاية له فنهايته فى بدايته . پس چون عاجز گشتند از اندر يافتن نهايت از بهر بىنهايتى هم به اول معرفت به عجز مقر آمدند تا عجز ايشان از معرفت معرفت گشت . و شايد كه مر اين را معنى ديگر باشد ؛ و آن آنست كه هر چيزى كه شمايل وى بىنهايت باشد ستاينده اندر ستودن وى مقصر باشد ، و از اين معنى گفت پيغامبر صلى الله عليه و سلم : لا احصى ثناء عليك ؛ از بهر آنكه هرچند مر او را بستودى بيش از آن بودى كه وى ستودى . به كمال ثناى وى راه نيافت به عجز مقر آمد . و از اين معنى گويد شاعر : اذا نحن اثنينا عليك بصالح * فانت كما نثنى و فوق الذى نثنى چون صفات مخلوقان چنين باشد صفات حق عز و جلّ چگونه باشد . پس چون دانستند كه ماورا به تمامى سزاى وى نتوانيم ستودن ، به عجز معرفت بر خويشتن مقر آمدند . از اين معنى گفتند كه معرفت نيست مگر عجز از معرفت . و شايد كه مر اين را معنى باشد از اين نيكوتر ، و آن آنست كه